روزهای غریبانه... روزهای بی پاییزی که خواب چشمانم را خیس کرده اند... خشت های آجرین هم که در تلالو این آشوبنگی به گل نشستند، و شاید در تمامی این مدت نمناکی شب هایم را تاب آورده بودند... برگ های رنگینی که که بی بهانه و بی باد به درخت ها رکب می زنند، مگر می شود؟... شاید آنها هم... می بینی غریبانگی های بی سرانجام را...
به چه چیزمان مرثیه میخوانند... تو که می دانی پس چرا چیزی نمی گویی؟... هی نزدیک میشوم و تو هی دور تر و دورتر... صبر کردم تا ساز و کوک ها با هم یکی شوند... انگشتانم را روی تارها دراز کردم ، ولی انگار نه انگار... دستانم روزه سکوت گفتند... سکوتی که آشوبه های تند و تیز را در من فریاد می زنند... واژه ها هم با بی سرو سامانی مداوم، مدام این طرف و آن طرف می روند، شاید هم میان سفیدی کاغذ گم می شوند...
سر بر می دارم میان این همه بهت و ناباوری که از انسجام گلو له های در هم دمیده می بارند... ولی باز باخاکستر های قرمز گون چشمانم را به دست باد می دهند... هی پلک هایم را بالا و پایین می کنم ، ولی هنوز زغال های آتش گرفته چشمانم را می سوزاند... نمی توانم باور کنم گرمای که از سوز و گداز هیزم بلند می شود... باران را هم... هیچ کدام را دیگر به یاد ندارم...راستی تو می توانی باور کنی که باران هم راست باشد... راست راست... چرا چیزی نمی گویی؟... دهان خشک شده، کسی هست یک پیاله آب به من بدهد؟... فقط یک ذره، کفاف حالم را می دهد... مگر می شود بدون تو پاییز بی باران را تاب آورد؟...می چرخم...طول آتاق را راه می روم... سرم را به دیوار تکیه می دهم تا چشمانم را می بندم همه آفتاب ها غروب می کنند... می بینی هوای شرجی را... اگر می بینی حداقل یک کلمه بگو... فقط یک کلمه...
می سوزانند نیزه های سبز این روزهای بی قرار... نیزه های که رنگ سبز آن مث کافور دم مرگند... درختانی که از بس تراشیدند خشک و بی جان شدند... می بینی دیگر طراوت آن ها به سیاهی قبر یکسان اند... تنها نگاه های جوانه کنار تنه خشک آن٬ مرا به یاد روزهای طراوتش می اندازد... می دانم دست خودش هم نیست که به این روز دچار شده است... تنها اوست که طعم تلخ نیزه ها وجودش را تب دار نکرد... حق دارد مگر او چند سال است که جوانه زده است؟...
اینجا همه ریشه های عاطفه خاکستر شده اند... وگاه می اندیشم که چرا هیچ کجای دنیا تکان نمی خورد... انگار همه جا پیچ در پیچ گره خورده اند... و هیچ وقت هم باز نمی شوند...مگر من و تو چه گناهی کردیم؟... نه٬ شاید من جز آن ها باشم که باید بی بهانه و بی باران دنیا را ترک کنم... ولی تو نه...نه...
هر چی فکر می کنم چیزی از نگاه های دوران کودکیم را به یاد ندارم... حس غریبی که به جانم افتاده و بی هوا روی شن زارها به راه می افتم٬ تا شاید چیزی را به یاد آورم ولی هیچ... هیچ... شن زارها پاهایم را سوزانیده اند... و سایه های هیبت و تنهایی وجودم را رخنه کرده اند... می دانم سر تو را به درد آوردم...
دنیا چه رسم عجیبی دارد... همه را به یک چوب می راند... آنقدر که افق های سکوت و آرامش مان فریاد وحشت سر می دهند... دنیا به همه ما بدهکار است...آنقدر که خوابمان را آشفته کرده است...
پی نوشت ۱
دریا چه دل پاک و نجیبی دارد
چندی ست که حال غریبی دارد
آن موج که سر به صخره ها می کوبد
با من چه شباهت عجیبی دارد...
آخرین نفس از عمق تنهاترین شبهای بارانی...
نفسهای بریده از پشت قفلهای زرد و خاکستری... گذر گاه امید را تنگ و خاموش می کند... صدای عبوس و مکرر... باران های بی توقف از فراسوی بهت و ناباوری سرازیر می شوند،تا حقیقت را در گورستانی دفن کنند... آن موقع شاید بتوان جنون را زبانه کشید... سمفونی های تلخ و شیرین عشق را نشید... سپیدارهای که خشک و بی حصارند... شاید اگر حصاری بود کسی نمی توانست سرب داغ را در زیر خاک ها دفن کنند...
پس چرا این همه تنهایی و بی انصافی؟...
خستگی های عجیب و بی سرانجام ... بی قراری های مداوم مرا بین دیوارهای خشت و آجری له کرده اند... چقدر دلم برای موج های دریا تنگ شده است... موج های که سر به صخره ها می کوببد... فریادش آسمان را متشنج می کنند... آن قدر سر به صخره ها می کوبد تا بالاخره آرام آرام گیرد...
شانه هایم دست نوازش باران را فراموش کرده اند...
آخر چرا اینهمه سکوت... دارم خفه می شود...باورت می شود...؟ اصلا" اسم خودم را هم فراموش کرده ام... چه کسی باور می کنند...؟گاهی به بودن و زنده بودنم شک می کنم...هیاهوی چشمایم تن خسته ام را می سوازنند... زخم دلم ترک برداشته... دستم را به سوی آسمان دراز می کنم... تا ماه را نشانه گیرم... ولی ماه اشک داغ و خیسش را بر دستانم نشانه می گیرد...می بینی زمینی ها به ماه هم رحم نکردند و او را چوبکاری کرده اند... آخر چرا ماه...؟ مگر به چه کسی ظلم کرده است؟... مدتهاست که اشک ماه شر و شر می بارد... اسمان صاف صاف است... لکه ابری هم ندارد... ماه بی وقفه می بارد... سنگینی اش شانه هایم را خرد کرده است...
اشک ها روی گونه می غلتد ٬ کنار کنج دیوار ٬ از فراسوی روزگار تلخ و شیرین کودکی... جویبار اشکی که رگه های آن روی دیوار جا مانده است ... دور تا دور اتاق کودکی ها را دور می زند ... همه چیز رنگ معصومیت را از دست داده اند... آن ترنم ساده صمیمی... همه را سال با خود برد... اما چه دور...چه دیر... معصومیت کودکانگی ها از همه جا رخت بسته است... این همه تکرار... این همه تشویش... زخم های قرمز گون مگر دوایی ست ؟... اصلا" مگر می شود سفره دو ا را برجای پهن کرد؟...
نیست... پر زد... رفت... چقدر دلم تنگ شده است ٬ برای قصه ها ی کنار چار قد مادربزرگ ٬ چای قند پهلوی روی ایوان ٬ کنار شمعدانی های آب دیده...برای قناری کنار سردر ایوان ٬ که صدایش همه جا را پر کرده بود... دیگر تمام شد... دیگر نمی شود جای به دنبال عشق رفت... دیگر نمی شود تشنگی روزها را برای کسی تفسیر کرد... شاید به جای آب با شراب جان سوز لبهای خشکت را خیس کنند...
همه جا تاریک تاریک... صدای خوفناکی خواب چشمانم را ربود... صدای مهیب شاید زوزه گرگ ٬ ولی گرگ هم نبود...اصلا"حیوان هم نبود... دست و پایم را گم کرده ام... نمی دانم به کجا پناه ببرم... اصلا" مگر می شود با عریانگی زخم ها ٬ جای را دوام آورد ؟...
چقدر هوا سرد است... آفتاب سنگ را سوزانیده است...ولی هنوز سردم است... دستان یخ زده ام جای زخم ها را کبود کرده اند... صدا در گلویم حبس شده است... شاید خدا با کودکی ست که اشک چشمانش درختان را آبیاری می کند...
دیگر صدا به صدا نمی رسد...کسی صدای کسی را نمی شنود...همه جا هجوم انسان های عروسکی... نه حرف می زنند...نه می شنوند...بسان آدمکها راه می روند...آدمک هایی که دور آدم ها دور می زنند... سر گیجه...چرخش همه چیز به دور سر...نمی دانم از کدام طرف حرکت کنم...
دلم خوش بود به صدای جیک جیک گنجشکان روی شاخه درخت...دیگر درختان تحمل پرندگان را ندارند... مگر آن ها باید تاوان کدامین گناه را بر جان و دل بسپارند...لانه شان روی کدام تک درخت...شاید باید در حسرت یک لانه خود را به کنج دیوار ها بکوبند...دیگر مگر می شود دلت را به چیزی خوش کرد... دیگر نمی دانم اشک چشمانم را روانه کجا سازم...
کاش می شد روی زورقی از جنس بلور راه رفت...لب های خشکیده را با قطرات باران خیس کرد.......... دیگر ستاره ها در آسمان نمی رخشند...چکاوک ها سر از لانه بیرون نمی آرند...
کاش در این آشوب بازار عشق در مسلخ رگبار گرفتار نشده بود...و آنقدر باید به سزای بیگانگی نگاه خود را به زمین انداخت ... تا شاید با ردای اشک واره ها عشق معنا پیدا کند...کاش می شد باور کرد از قلم رو آوندها صدای پای جوانه به گوش می رسد...کاش می شد باور کرد که شب با روز یکی نیست... کاش تنم تب دار نبودند...و حال باید پشت پنجره تیره تار به دنبال درز نوری برگردم...
نمی دانم چه ساعتی از روز است اصلا"روز است یاشب...این را هم نمی دانم
نمی دانم ازکجاشروع کنم!از روزهای که شب است...از آسمانی که خون می بارد...از دستان تب داری که قلم را از یاد برده است...تو بگو...انگار همین دیروز بود...دیروزی که درحیاط خانه مادربزرگ کنار حوض ماهی هادستانم شنا میکردند...به گمانم حوض ماهی دوران کودکیم خون را زبانه می کشند پس کجایند گلهای قرمز کف حوض؟
خواستم دردهایم را فریاد کنم تا شایدبا ناله های آسمان را به غرش در آورم٬ ولی چیزی افاقه نکرد...نه دعای دیروز مادربزرگ٬ نه فریاد های بی امانم...
پیشانی شرجی ام تن خسته ام را غسل می دهندو من خود را با شانه های که خون را فواره میزنند روی پوسته خاک در هجوم گرگ و میش پاهایم را راه می برم...بهار آمد...بهاری که دیروز منتظرش بودم ۳۵ روز از آن می گذرد ولی باز میان نقاشی طبیعت زمستان میزبان شده است...پس جای من کجاست؟
گاهی به خودم فکر می کنم کاش کور...کر...بودم تا هیچ چیزرانبینم...نفهمم گاهی خودم را دیوانه فرض می کنم٬ولی دیوانه هم نه٬دیوانه گاهی عاقل تر...چیزی را بی سانسور به زبان می آورد٬پاک و بی ریا...پس من چی هستم؟مرده یا شبیه زنده ها...اصلا" مگر فرقی هم دارد؟دلم خوش بود به کلام شیرینی که بوی زندگی...بوی گلهای نادیده ای که فقط حوالی خانه اش روییده بود...همه را در بیابان دلم سبز کردم...غافل از اینکه نه خودم ونه کسی دیگر چیزی از آن نمی دانست...همین را می دانم که بیابان دلم کویربرهوت...خشک و بی آب شده است...باران کجا و بیابان کجا...
کسی باران را برایم دعا کند...
پی نوشت ۱:
الهه بارانم زخم های ادبی اش را منتشر کرده در غرفه ی شهر خورشید نمایشگاه کتاب تهران ...
آنیما در شعر شاملو را حتما بخوانید ...
استاد نازنینم الهام جم زاد این موفقیت مبارکت باشد ...
چقدر دلم برای خودم تنگ شده است...نگاهم را به تاراج بردند...آهسته آهسته٬شاید کسی باشد٬زمزمه های شبانه را حرف می زنم...از پریشانی مرغ مهاجر...آواز غریب پرندگان فصل بهار...صدایشان را می شناختم...سال و بهاری که می آید...در انبوه سفیدی گم شده است...زمستانی که همه را به ناکجا ها برد.فرار از سرما یا از سپیدی درختان سر به فلک.
خیابانهای که چپ و راست آن اضطراب بی کسی...هجوم گرگ و میشی که چشمها را کور کرده بود... نه آفتاب...نه گردی ماه...
شاید حالا کمر سخت زمستان شکسته باشد٬ ولی سرمای که خون درختان را سوازند...دیگر نه جوانه ای ...نه شکوفه های سفید و صورتی.
کاش هیجان کودکی ام را از یاد نبرده بودم...مگر بهار گذشته با بهار امروز فرق دارد...؟؟؟
سوت قطار نزدیک نزدیک...همه چیز راسوار خود کرد...زمستان کهنه...لباسهای کهنه و قدیمی...ولی کسی از آن پیدا نشد...بهار هم با خود نیاورد.
بی قرارم...وجودم سر شار از هزار حرف نا گفته...که با سکوتی از جنس فریاد ثانیه ها را دور می زنم...پشت سرم را نگاه می کنم٬هزار حرف مضحک و قدیمی که بسان آدمکها جلوم رژه می روند...هوای اطرافم مملو از ذرات قرمز است که صورتم را سیلی آتش می زنند...وباز سرمایی که وجودم را رخنه کرده لباس هایم را می لرزاند...
این بار دلم هوای یک جای آرام و بی ریا کرده بود...اشک جلوی دیدم را گرفته بود...کورمال کورمال راه می رفتم ولی به جای رسیدم که هوایش سرشار از سکوت عشق بود...خانه ها ساده٬بی ریاو صمیمی٬جفت تا جفت هم.کنار هرخانه گلی یا برگ سبزی روییده بود... صاحبان این خانه ها هیچ انتظاری از هیچ کس نداشتند٬با یک ذره آب یابرگ سبزی از این بر آن بر راضی بودند...چراغ خانه شان ٬چراغ فانوسی بود که خادم هرشب بر سر هر مزار روشن می کرد...از تاریکی نمی ترسیدند٬لباسشان سفید بودهیچ گاه هم لک سیاهی به خود نمی گیرد...
نمی دانم چرا هر که می آمدسیاه پوش بود...اشک ماتم می ریخت...مجلس ترحیم...شمع های سیاه روشن که بی پرده می سوخت...ولی یک نفر بین این همه شاد وخندان این طرف و آن طرف می رفت...دیگر مجبور نبود لباس ننگ به تن کند...روی این کویر برهوت راه برود...عصیان های طاقت فرسا گلویش را نمی فشارد٬و در حسرت طراوت باران نمی سوزد...
چشمانم چقدر درد می کند٬پاهای خسته ام راه را گم کرده اند...سرم را روی میز می گذارم و با آهنگ همیشگی ام باز می خوابم...
در چهار دیواری پشت پنجره در گیرو دار بهت و حیرت نشسته بودم،روی یک صندلی کهنه قدیمی
که صدای جیر جیر آن سکوت خیالم را به هم می زد...سرمای که همه وجودم را در برگرفته بود
زانوانم را در برشکست... جای که با میلیه های آهنین در و پنجره ها را حصار کشیده بودند...شاید
هم درون قفس زندان ام...یا درون اتاق ... قفسی که نه مرغ عشقی داشت،نه گنجشکی،نه پرنده ای
دیگر...فقط من بودم و خودم.
قصه گوی هم نبود که خواب چشمانم را آرام کند،و این خستگی که با تازیانه های خشک وعریان
وجودم را لگد مال می کرد، کسی هم نبود که مرا از این هجوم ویرانی برهاند.
نمی دانم با چه طنابی پا به این ورطه ی سرکش گذاشتم...شاید تنها چیزی که چشمانم را باز نگه
می داشت٬همان پرنده سفید و کوچک بود.
کبوتری روزگاری پا به پایم را می رفت،روی شانه هایم می نشست،صبح ها مرا از خواب بیدار
می کرد...برایم از پروانه های رنگین سخن می گفت...وسرمای وجودم را تسکین می داد...
افسوس که او هم پر زد و رفت...نمی دانم به کجا رفت... دیگرنه خبری از پرندهً سفید بود،نه نجوای
قصه گو،نه نشانهای پروانه های رنگین.
پی نوشت ۱:
صبر زرد زندگی
قرارو انتظار لحظه های تلخ ساده گی
شاخه ها٬برگ ها
جدا از ریشه ها
اعتراض
التماس
بی خیال از سراب جلوه ها
سوداگرجفای عاطفه...
بگذارکسی نداند که چرا من روی تخته های چوبین این کلبه ساحلی دررفت وآمد بودم و چگونه سنگینی
این کفش های کهنه گل آلود را به خود احساس می کردم، با سایه های درازومغموم که بر روی
ماسه های سرد ومرطوب این ساحل متروک کشیده می شد،تا روزی که وجودم سردی این آفتاب را به
خود پس زند در زرتابی فانوس در پوستین آستر کبود این عرش که سرما استخوان مرا می لرزاند،
و بسان تک درختی خمود و تنها درمقابل همه حوادثی که از این سو می گذشت ایستادم، تحمل کردم،
ولی به کسی هیچ نگفتم.
اما اگر چه با نسیمی با موجی سهمگین به این ورطه فتادم .در ناباوری همه چیز را دیدم،کشیدم،این
نامردمی ها...رنج ها...سیاهی این رخوت ظلمت کش را در زیر گودال عمیق پنهان کردم.رویش را با
پرده ی زیتونی رنگ پوشانیدم و با فریادی از جنس سکوت ...گذشتم .
درکنار ساحل آشوب،در زرتاب نیم رنگ فانوس،به نوای مرغی که عرش را خفه کرده بود گریستم.و
فانوسی روی قایق جنبان در حرکت گذاشته بودم با هجوم موج به اعماق آب فرو رفت.ودرموار ترس
وتنهايی، ناگهان دراین آشوب و تیرگی انعکاسی نورزرد وچشم گیربرروی این سیاهی رخوت صفحه
گستراند.
بگذارکسی نداند که چه کسی آمد و این زخم کهنه را پوشاند و به جای آن معبدی از جنس بلور برای
خود ساخت،ولی هیچ ندانست.
کسی نمی داند که او زاده باران...جامه اش ازجنس عشق..روحش باعروس باغ مهتاب همزاد.
کسی نخواهم گذاشت بداند...چون چینی نازکش را خواهند شکست.
تقدیم به الهه ی باران نازنییم که بهار جاودان را برایم زنده کرد
...
بابا... انار آورد.
چک چک... باران از سقف می آید.شر شر... باران از همه جای خانه می بارد.آتش هیزم خاموش شد.
لباس دخترک خیس است.اما...ولی ...بابا رفت.
چراغ خانه تاریک و خاموش...
لباس های خیس و گل آلود. آرام و لرزان اشک گونه هایش را نوازش کرد.
پتوی نداشت که خود را گرم کند. روی یخ فرش ها نشست.خانه دلش خراب شد.
چرخان و گریان گوشه ای آرامید.
در خانه آرام...گرم و سرخوش. به اینجا و آنجا...
دست خواهش باز...چراغ خانه روشن بود.
از سقف خانه باران نمی بارید.
در ناباوری در وادی ظلمت بیدار گشت. او دیگر کوچک نبود.می اندیشید.در خانه ای عظیم بزرگ شد.
ولی..اما...چرا؟؟؟
دیگر بابا هیچ وقت نیامد.آتش هیزم روشن نشد. گرمای دستان نوازش گر کجا رفت.
چرا قناری دیگر آواز نخواند.گنجشک ها پشت پنجره لانه نساختند...
حال با این همه گذر گریان بود.همه را داشت.ولی باز هیچ کس را نداشت...![]()

در چشم پر هیا هویش رازها روان اند
سرگردان/غمگین و پر تلاطم
از خاکستر نشینان روزگار
تلخ نمی خورد.سرد نمی نوشید
افسوس
افسوس که تلخی و سردی را نظاره گر بود
خسته از سایه های تردید و تکرار
فریاد های شاعرانه
درد های نگفتنی
شعله های سرد پنهانی
از جداره های زخم های سینه اش
جامه ها پاره پاره می رمند
کجایند موج های آرام دریاها
کجایند واژه های عشق و دوستی
چشمه های نیلگون شفق
که بیشه های جان را ز قندیل آب کند.
اسیرم در این سلسله زنجیر گردان
نگاه می کنم دور و برم را
فنجان های لب شکسته
قهوه های ریخته بر زمین
شقایق های زرد و پژمرده
صنو بر های عریان و سر به فلک
شاید همین است که که آب را تلخ می نوشم.
نمی دانم
نمی دانم چرا خورشید وجودم را گرم نمی کند!
پاهایم آبله رویند/از جاده های سرد و سوزان
صورتک های رنگی/سیاه و خط خطی
دخترک ساده تیپا خورده
در اوج رویاهای کودکی می برد به سوی چشمه مرداب
سرم درد می کند...
چشمانم سو سو می روند...
یک درد عجیب چنگ زنان
در بیشه زار وجودم به دور افتاده
در این هرج و مرج بیداد گر
چه کسی را می توان خطاب کرد؟
این شعر را تقدیم می کنم به عزیز نازنین دیر یافته ام الهام جم زاد که حضور گرم و مهربانش
در این وادی سرد و دلگیر سرشاراز لطافت باران و گرمای خورشید را برایم به ارمغان آورد.
تمام بوسه ها یم و تبسم گلها نثار مهر با نی وجود این همه نازنین...
صحن دکان غرق در خون بود و
دکان دار پی در پی از در تنگ قفس
چنگ خون آلوده خود را درون می برد
پنجه بر جان یکی زان جمع می افکند و
او را با همه فریاد جانسوزش برون می برد
مرغکان را یک به یک می کشت و
در سطلی پر از خون سر نگون می کرد
صحن دکان را سراسر غرق خون می کرد.
بسته بالان قفس
بی خیال
بر سر یک دانه با هم جنگ و غوغا داشتند!
تا برون آرند چشم یکدیگر را
بر سر هم خیز بر می داشتند!
گفتم ای بیچاره انسان!
حال اینان حال توست!
جنگ بیداد اجل در پشت در
دنبال توست!
پشت این در داس خونین دست اوست
تا گریبان تو را آرد به چنگ
دست خون آلود او درجست و جوست!
بر سر یک لقمه
یا یک نکته آن هم هیچ و پوچ
این چنین دشمن چرایی؟
می توان بود دوست.
فریدون مشیری